162-
معلم : میخواین چیکاره بشین ؟؟؟؟
علی : میخوام خلبان بشم...
مریم : میخوام دکتر بشم...
مهدی:میخوام ادمین بشم...
سارا : میخوام یه مادر خوب بشم...!!!
حامد : میخوام به سارا کمک کنم...
ساعت ۱۱ شب تو تختم بودم می خواستم بخوابم. بابام اومده چراغ هارو روشن کرده میگه: می خوای بخوابی؟ میگم: آره. میگه: مسواک زدی؟ میگم: آره. میگه: پس چراغو خاموش کنم. میگم: آره. میگه: خاک تو سرت! ۳ تا پ ن پ رو از دست دادی فردا نهار بی نهار!
یکی از فامیلای دورمون اومده عیادت مامانم بهش میگم:
حاج خانوم چای توی لیوان براتون بریزم یا استکان؟
میگه: ننه من نیومدم یه سر بزنم برم که یه چن روز هستم
با من تعارف نکن توی لیوان بریز برام!
فقط تونستم با خیس کردن دمپایی توالت خودمو آروم کنم...
پسره نوشته بود : جــای خــالی تــــورو اِنقـد بـــا چـشام آب میدم تا بـــــازکـنــارم ســبز بشــی..! فکر کنم مخاطبش یونجه بوده!
در کارتونهای زمان بچگیمون:
تارزان لخت بود، سیندرلا ۱۲ شب به بعد میومد خونه، پینوکیو دروغ میگفت، بتمن با سرعت بالای ۳۰۰ مایل بر ساعت رانندگی میکرد، سفیدبرفی تو یه خونه با هفت تا مرد زندگی میکرد
و ملوان زبل پیپ میکشید و تاتــــو داشت...
پس تقصیر ماها نیست.الگوهامون مورد داشتن!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 20:31 توسط اَمیــــر
|