383-سالمندان
هرچی ازش می پرسیدی در جوابت می گفت : آره .
مثلاً می گفتی : منو می شناسی؟ می گفت : آره .
می گفتی : اینجا خوبه برات ، راحتی ؟ می گفت : آره .
می گفتی : خوشحالی که اینجایی ؟ می گفت : آره .
می گفتی : می خوای بریم بیرون یه دوری بزنیم ، دلت واشه .
اونوقت ، زود جیغ میکشه و داد و فریاد می کنه که نه! نه! نه!
بعداً دلیلش رو پرستار آسایشگاه بهت می گه که :
« آخه ، با همین بهونه آوردنش ، سرای سالمندان »
این سوال رو نباید می پرسیدی !
مثلاً می گفتی : منو می شناسی؟ می گفت : آره .
می گفتی : اینجا خوبه برات ، راحتی ؟ می گفت : آره .
می گفتی : خوشحالی که اینجایی ؟ می گفت : آره .
می گفتی : می خوای بریم بیرون یه دوری بزنیم ، دلت واشه .
اونوقت ، زود جیغ میکشه و داد و فریاد می کنه که نه! نه! نه!
بعداً دلیلش رو پرستار آسایشگاه بهت می گه که :
« آخه ، با همین بهونه آوردنش ، سرای سالمندان »
این سوال رو نباید می پرسیدی !
پســر گرسنه اش بود
شتابان بــه طرف یخچال رفت ...
در یخچال را باز کــرد
عــرق شرم بر پیشانی پــدر نشست....
پسرک این را میدانست
دست بــرد بطری اب را برداشت
کمی اب در لیوان ریخت...
صدایــش را بلند کرد و گفت
" چه قدر تشنــه بودم "
ولی پدر این را میدانست پسر کوچولویش چــه قدر بزرگ شده است ....
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 15:12 توسط اَمیــــر
|