اﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﺯﻧﻪ ﺗﻮ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻋﯿﻦ ﺍﺑﺮ ﺑﻬﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ


ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﮔﻔﺖ : ﻫﯿﭽﯽ ﻣﺮﺩﺍ ﻫﻤﺸﻮﻥ خائنن


گفتم چرا؟


گفت دوس پسرم فهمیده که من نامزد دارم حالا هر دوشون میخوان بیان به شوهرم بگن


اصن ینی اشک تو چشمام جمع شده بود!!!


ﺍﺻﻦ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﯼ ﺻﺪﺍﻗﺘﺶ ﺷﺪﻡ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮمو گرﻓﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﮕﻢ :|