816 - پدرم!!!
پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:
مگه این شام چه عیبی داره که لب نمیزنی؟
پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای
خزید و سر به بالین نهاد!!!
صبح فردا وقتی غذای پسر در بغچه پدر جای می گرفت پسرک دانست امروز بابا صبحانه دارد ،چشمانش از شادی تر شد!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:48 توسط اَمیــــر
|